نقدی انسان‌شناختی بر نظام آموزش کودکان؛تفاوت آری، اختلاف نه (بخش سوم)

نقدی انسان‌شناختی بر نظام آموزش کودکان

تفاوت آری، اختلاف نه

دکتر ایرج شهبازی - بخش سوم

برگرفته از روزنامه اطلاعات دوشنبه 12 اردیبهشت ۱۳۹۵

 

افلاطون می‌گوید: اگر جامعه‌ای نو تأسیس کنیم، از همان آغاز کار شبح عدالت را از دور خواهیم دید… در همان لحظه که می‌گفتیم «آن که برای کفش‌دوزی زاییده شده است، باید کفش بدوزد و جز این به کاری دیگر نباید بیندیشد و درودگر باید درودگری کند و همه افراد دیگر نیز باید کار خاص خود را بکنند»، شبح عدالت در برابر چشم ما نمایان بود، بعد هم دیدیم که عدالت به‌راستی چنان چیزی است۱ (همان، ص۱۰۳۴).

جامعه‌ای که استعدادشناسی در آن جایگاهی نداشته باشد، افراد به‌راحتی جای یکدیگر را بگیرند و کارها بدون توجه به قابلیت‌ها تقسیم شود، بدون شک محکوم به نابودی است. افلاطون دراین زمینه سخنی شنیدنی دارد: «خدا سرشت حاکمان را از زر، سرشت دستیاران آنها را از سیم و سرشت کشاورزان و دیگر پیشه‌وران را از آهن و برنج ساخته است. ممکن است از پدری زرین، فرزندی سیمین یا آهنی زاده شود و بالعکس٫ پدران از طرف خدا موظفند که با دقت تمام بنگرند، تا سرشت فرزندان خود را بشناسند. اگر پادشاهان دیدند که سرشت فرزندانشان از آن یک کشاورز یا پیشه‌ور است، باید بدون کوچکترین رحمی آنها را در ردیف کشاورزان و پیشه‌وران قرار دهند و اگر دیدند فرزند یک کشاورز، سرشتی زرین دارد، باید او را به گروه زمامداران ملحق سازند؛ زیرا فرمان خداوند چنین است که کشوری که زمام امورش به دست آهن و برنج افتد، محکوم به زوال و نابودی است»(ص۹۹۴).

جالب اینجاست که افلاطون از بیان نظر بالا می‌ترسد. او نگران است که مبادا مردم این نظر را نپذیرند و امیدوار است که اگر معاصرانش این حرف را نمی‌فهمند، لااقل آیندگان آن را دریابند و بپذیرند. به نظر او اگر در تعلیم و تربیت، چنان برنامه‌ریزی شود که هر کسی در جهت استعداد حقیقی خود پرورش یابد، همه افراد، در همه امور، راه خود را به‌آسانی پیدا می‌کنند، حتی اگر دستوری در آن زمینه خاص موجود نباشد. او در جای دیگر می‌گوید: «اگر فرزند یکی از پاسداران ناقابل بود، باید او را به طبقه‌ای دیگر تنزل دهند و اگر در میان دیگر طبقات کودکی قابل پیدا کنند، [باید او را] به طبقه پاسداران برآورند. مراد ما آن است که هر یک از افراد جامعه به یگانه پیشه‌ای که با طبیعتش سازگار است، بپردازد و در نتیجه شخصی یگانه شود، نه مجموعه‌ای از چند شخص، تا بدین ترتیب تمام جامعه یگانه شود، نه مجموعه‌ای از چند جامعه»(همان، ص۱۰۰۴). باری، جامعه‌ای که در آن جای کرکس و کبوتر با هم عوض شود، روی رستگاری را نخواهد دید.

خلاصه مطالب پیشین اینکه: هر انسانی موجودی یگانه است و نقشی را در این عالم ایفا می‌کند که جز او هیچ کس قادر به انجامش نیست؛ از این رو حتی فرومایه‌ترین و خوارترین انسانها نیز موجودیتی تکرارنشدنی دارند که با هیچ کس قابل تعویض نیست، البته به شرط آنکه خودشان باشند. این تفاوتها لازمة حیات جمعی آدمی است و نوعی اتکای متقابل بین انسانها به وجود می‌آورند و در نهایت سلامت جامعه را تضمین می‌کنند؛ لذا اولین قانون عدالت در آرمانشهر این است که هر کسی کاری را انجام دهد که برایش ساخته شده است و ظلم آن است که افراد در جایگاه راستین خود قرار نگیرند. در ادامة بحث به طرح این نکته می‌پردازیم که چه عواملی سبب می‌شوند که فرد یگانگی بی‌مانند خود را از دست بدهد و به موجودی دست دوم تبدیل شود.

موانع تحقق یکتایی بشر

گفتیم که هر انسانی به صورت موجودی یگانه، خلاق و اصیل متولد می‌شود؛ اما موانعی بر سر راهش قرار می‌گیرند و باعث می‌شوند که او به‌تدریج که بزرگ می‌شود، همة خلاقیت و اصالت خود را از دست بدهد و قبل از ده سالگی به کپی دست دوم بزرگسالان خانواده خود تبدیل شود. انسانها از کسی که مثل خودشان نباشد، می‌ترسند و وجودش را تهدیدی برای موجودیت خود می‌پندارند؛۲ لذا ادب را در یکدستی افراد می‌بینند و برای آنکه کودکی مؤدب بار بیاورند، همة اصالت‌ها و خلاقیت‌هایش را از او می‌گیرند و عملاً او را به فردی زمینگیر، دست دوم و دلمرده، ولی مؤدب تبدیل می‌کنند! راستی را هیچ یک از ما به خود اجازه نمی‌دهد بدون دانش موسیقی، از یک نی، با همه سادگی‌اش، صدایی بیرون بیاورد، اما همة ما به خود اجازه می‌دهیم که بدون کمترین دانشی در مورد انسان، برای تربیت و تعلیم کودک خود، با همة پیچیدگی شگرفش، نظر بدهیم و برنامه‌ریزی کنیم!(هملت، ص۱۴۳، با اندکی تصرف)

نتیجه چنین آموزش و پرورشی همین است که جامعه پر می‌شود از انسانهای دست دوم و دست سوم که همه چیز هستند، جز خودشان؛ آنها همه مثل هم فکر می‌کنند، مثل هم لباس می‌پوشند، مثل هم کار می‌کنند و همه مثل هم بی‌هویت و در نتیجه بی‌خاصیت‌اند. موانعی که بر سر راه تحقق یکتایی بشر وجود دارند، عمدتاً به خانواده، نظام آموزشی کشور، جامعه و حکومت برمی‌گردند. حسن شمس اسفندآباد بخشی از کتاب «روان‌شناسی تفاوتهای فردی» را به بحث خلاقیت اختصاص داده و به عوامل مؤثر بر خلاقیت نیز اشارة کوتاهی کرده است. از سخنان او برمی‌آید که عوامل زیر موانع بازدارندة خلاقیت‌اند:

ـ ترس از رانده شدن از سوی جامعه،

ـ ترس از خطرپذیری،

ـ زندگی مطابق سنتها و آداب و رسوم،

ـ پاداش‌های بیرونی نابجا،

ـ نبود رابطه مثبت بدون وابستگی در میان اعضای خانواده،

ـ عدم ثبات و آرامش در خانواده،

ـ نداشتن آزادی برای تجربه‌های جدید،

ـ احترام نگذاشتن به استقلال، تصمیم‌گیری و تدبیر کودک،

ـ استبداد و محدودیت‌های انضباطی شدید در خانواده،

ـ و بالاخره عدم پویایی در مدرسه.

تورانس هم شش عامل بازدارندة خلاقیت را در مقاله خود، معرفی کرده است:

ـ تلاشهای قبل از بلوغ برای حذف خیالبافی،

ـ محدودیت‌های بازدارندة قوه تدبیر و کنجکاوی کودکان،

ـ تکیة بیش از حد بر نقش جنسیت،

ـ تأکید زیاد بر پیشگیری،

ـ القای ترس و کمرویی،

ـ تأکید بر مهارتهای کلامی (آن آناستازی، تفاوتهای فردی، صص۸ـ ۲۸۵).

مکینون که خلاق‌ترین معماران آمریکایی را مورد مطالعه قرار داده است، به سه عامل بازدارندة خلاقیت اشاره می‌کند:

ـ پیش‌داوری و نقد افراطی جامعه در قبال نظرات نو و ایده‌های خلاق،

ـ گفتگو نکردن با کودکان درباره احتمالات و نظرات خیالی،

ـ قرار ندادن کودک در موقعیتی که با آرای مختلف و به‌ویژه آرایی که قضاوتهای او را زیر سؤال می‌برد (همان، ۴ـ ۳۰۳).

توضیح کامل و مفصل همة این موارد، خود کتابی خواهد شد؛ لذا به اختصار تمام به بعضی از آنها اشاره‌ای کوتاه می‌کنیم:

در عرصة اجتماعی، مهمترین مانع تحقق تفاوتها نظام استبدادی در یک کشور است. استبداد چیزی جز تحمیل ارادة یک فردر گروه بر همگان نیست؛ از این رو در جامعة استبدادزده، همه باید مطابق میل یک فردر گروه زندگی کنند و نتیجة آن از دست رفتن همة یگانگی و اصالت انسانهاست. نقطة مقابل خودکامگی، آزادی و دمکراسی، به معنی راستین آن است که بهترین بستر تحقق تفاوتهاست. افلاطون در این باره می‌گوید: «نخستین خاصیت دمکراسی این است که در زیر لوای آن همة مردم آزادند. دولت آزادی عمل و آزادی گفتار را برای همه تأمین می‌کند و هر کس حق دارد هرچه می‌خواهد، بکند… در کشوری که آزادی کامل برقرار باشد، بدیهی است که هر کس زندگی خصوصی خود را به میل و سلیقه خود سامان می‌دهد؛ بنابراین در آنجا سلیقه‌های گوناگون نمایان می‌گردد… پس معلوم می‌شود این زیباترین حکومت‌هاست؛ زیرا چون جامه‌ای رنگارنگ و پر نقش و نگار است که همة صفات و خصایص انسانی در آن نمایان است؛ از این رو بیشتر مردم… از این منظرة رنگارنگ و دلربا لذت می‌برند»(همان، صص۳ـ ۱۱۹۲).

سیلونه نیز از کشور تبلیغات که به شکلی دیگر همان کشور استبدادزده است، سخن می‌گوید و معتقد است که در چنین جامعه‌ای انسان حق ندارد به شیوة خاص خود فکر کند: «کشور تبلیغات بر مبنای وحدت کلمه استوار است. کافی است یکی بگوید: نه تا افسون باطل شود؛ آن وقت است که نظم به خطر می‌افتد و آن صدای مخالف باید خفه شود، ولو اینکه آن صدا از یک مرد بیچاره باشد… ولو اینکه آن صدا از موجود مسالمت‌جویی باشد که فقط به شیوة خاص خود فکر می‌کند و صرف نظر از این موضوع، آزارش حتی به یک مورچه هم نمی‌رسد۳» (نان و شراب، ۳۵۱).

ادامه دارد